تبليغاتX
وخدایی که در این نزدیکی است
 دروغ

((انسانی که به حقیقت دست یافته چگونه می تواند دروغ بگوید؟ او هیچ دروغی برای گفتن ندارد)) اوشو

چقدر دروغ گفتیم به هم . به دوست  به آشنا به غربیه ، به بابا به مامان ، حتی به عزیزتزین کسانمون هم  دروغ گفتیم . به خودمون هم حتی دروغ گفتیم اما چرا

چون ترسیدیم . ترسیدیم که رو بشیم . ترسیدیم بفهمند ما کی هستیم . چون همیشه در باره خودمون بلف زدیم و ترسیدیم بلف هامون رو بشه .

اما من تصمیم گرفتم دیگه دروغ نگم . بشم مثل بچه ها تا بزرگترها حرف راست را از دهن من بشنوند . می خواهم چیزی برای پنهان کردن نداشته باشم . آیا می تونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط علیرضا در جمعه سی ام آذر 1386  |
 تردید

((فقط عصیانگران می دانند زندگی چیست و خدا چیست ))

خیلی سخت بوددل کندن از خدا. دل کندن از خدایی که بیشتر اوقات در ذهنم و همراهم بود.سخت بود بریدن از کسی که به من لطف زیادی کرده بود اما خیلی مواقع هم بدجنس می شد.

سخت بود دل کندن از قرآن. قرآنی که قاری آن بودم آنهم در سنین دبستان و پای صف.

اما یک شک شد سرآغاز تمام دل بریدن هایم . شکی که تا الان هم به یقین نرسیده است . بارها خودم را سرزنش کردم بارها به خودم نهیب زدم اما چه کنم نمی توانم خودم را قانع کنم .

به همه چیز شک کردم نه اینکه کسی در گوشم خوانده باشد نه از درون دارم شک می کنم.

یک بار از کسی پرسیدم ما چرا مسلمانیم .گفت خوب به خاطر این که پدر و مادرمان مسلمان هستند. خوب اگر پدر و مادر ما مسیحی بودند ما هم الان مسیحی بودیم. این چه حسنی است برای ما.

  

 ۱۴۰۰سال پیش حضرت محمد به بت پرستان گفته بود که چرا بت ها را می پرستید. گفتند خوب معلوم است چون اجدادان ما و پدران و مادران ما بت پرست بودند .و حالا ما بعد از۱۴۰۰ سال........

 

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 دلم برای خودم تنگ شده

سالها پیش در یک سفر مجبور بودم مسافت طولانی را در اتوبوس تنها باشم.

 

 راننده آهنگی از معین گذاشته بود و من هم به به خاطر تنها بودنم در فکر فرو رفته بودم و به مسائل مختلف فکر می کردم .

 

 ذهنم مرا به هزار راه و بیراهه میبرد هر کوچه و پس کوچه ای. فکر کردن هایم داشت طولانی تر و عمیق تر میشد .

 

 در خود ناگهان حسی عجیب را یافتم . خدایا چه حس خوشایندی بود . من داشتم از بیرون به خودم نگاه می کردم.

 

انگار در وجودم خودم را داشتم پیدا میکردم .چقدر من انسان جالبی بوده ام و خودم هم خبر نداشتم . 

 

 از غم خبری بود و نه از افسردگی . نه از کینه خبری بود و نه از نفرت .

 

چند لحظه ای در این حس ماندم اما خدایا چرا تمام شد چرا

……..

 

سالها بعد همیشه اون لحظه را به یاد داشتم اما هرگز تکرار نشد تا اینکه دوستی کتابی از ((اوشو)) به من معرفی کرد .

 

خدایا چقدر مطالب آشنا بودند . هر چه در کتاب نوشته بود را من حس کرده بودم.

 

من اتفاقی به سرچشمه مراقبه و مدیتیشن و ووجود رسیده بودم .دیگر کلمات برایم بی معنی نبودند و همگی مفهوم داشتند .

 

چقدر خوشحال شدم . من در وادی خود پا گذاشته بودم.

                               

 

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 
 
بالا