سالها پیش در یک سفر مجبور بودم مسافت طولانی را در اتوبوس تنها باشم.
راننده آهنگی از معین گذاشته بود و من هم به به خاطر تنها بودنم در فکر فرو رفته بودم و به مسائل مختلف فکر می کردم .
ذهنم مرا به هزار راه و بیراهه میبرد هر کوچه و پس کوچه ای. فکر کردن هایم داشت طولانی تر و عمیق تر میشد .
در خود ناگهان حسی عجیب را یافتم . خدایا چه حس خوشایندی بود . من داشتم از بیرون به خودم نگاه می کردم.
انگار در وجودم خودم را داشتم پیدا میکردم .چقدر من انسان جالبی بوده ام و خودم هم خبر نداشتم .
از غم خبری بود و نه از افسردگی . نه از کینه خبری بود و نه از نفرت .
چند لحظه ای در این حس ماندم اما خدایا چرا تمام شد چرا
……..
سالها بعد همیشه اون لحظه را به یاد داشتم اما هرگز تکرار نشد تا اینکه دوستی کتابی از ((اوشو)) به من معرفی کرد .
خدایا چقدر مطالب آشنا بودند . هر چه در کتاب نوشته بود را من حس کرده بودم.
من اتفاقی به سرچشمه مراقبه و مدیتیشن و ووجود رسیده بودم .دیگر کلمات برایم بی معنی نبودند و همگی مفهوم داشتند .
چقدر خوشحال شدم . من در وادی خود پا گذاشته بودم.

|
+| نوشته شده توسط
علیرضا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
|